توی باغچه شما انگار
درختی هست
سیب هایش همه سرخ
باغبانش پیرمردی است انگار
شعر میگوید برای سیب ها
دوست دارد شکوفه را انگار
آوازمی خواند
گاهی برای باد
گاه برای آفتاب
جادو می کند انگار سیب ها را
پیر خدایست همه شب بیدار
قصه میگوید سیب هایش را
تا نلرزند از هراس شب بی ماه
این راه انتها ندارد انگار
چند قدمی نزدیک تر می آمدید ای کاش
گام های شما بلندترند آخر
میگویند شما خدایید انگار

شب اول مهر است و باز دلهره به سراغم آمده و باز هم عقده های دوران کودکی در اعماق وجودم شعله می کشند.
باز هم تلاش آغاز خواهد شد، و چه بی خاصل خواهد بود.
چون من هیچ وقت فرمول های فیزیک را یاد نمی گیرم ،من هیچ وقت ریاضی نمی فهمم،و هیچ وقت از دین زندگی نخواهم آموخت و این زندگی است که به من زندگی می آموزد.
می ترسم ، به خودم تلقین می کنم : حالا دیگر یرای خودم مردی شده ام ، امسال دیگر سال آخر است.
ولی باز می ترسم، می ترسم از این همه تلاشی که می کنم و بی حاصل است!
شاید این روز ها به خاطر مرگ ناگهانی معلم ۲۷ ساله ام و همسرش می ترسم ، می ترسم که من هم زود بمیرم ،واین همه تلاش برای چیست!
دوست دارم طوری غیر منتظره بمیرم ، از انتظار مرگ متنفرم ،از احتضار.

نمازم را شکسته می خوانم
روزه نمی گیرم
من مسافرم از این دنیا
قصد دهه نکرده ام!
1 - چند وقتی که با علی (محمد علی ، امیر علی ، هیستریکی ،البته این ها اسامی است که من بلدم و هر گونه امکان بیشتر بودن وجود دارد)به کافه ای در خیابان شریعتی می رفتیم تا کارهایی که هر چند تابلو است ولی به شما مربوط نمی شود بکنیم.توی کافه آهنگی پخش می شد ، خیلی هم پخش می شد که خیلی هم قشنگ بود و من به شخصه کلی باهاش حال می کردم ،علی رقم سعی زیادیکه کردم صدای خواننده برایم آشنا نبود و حتی نمی دانستم به چه زبانی می خواند به نظر انگلیسی نمی آمد به آلمانی مشکوکم هر چند که تا حالا خیلی کم پیش آمده آهنگی به زبان آلمانی گوش کنم.حالا بعد از حدود یکماه که فسفرهای گرانقدر مغز عزیزمان سوزاندیم امشب که از پله های شرکتی که خیر سرمان تویش کار روباتیک می کنیم پایین آمدم دیدم یک آقای بساط دی وی دی اش را پهن کرده و یک دی وی دی کلکشن کارهای آنجلینا جولی هم آن وسط هی به ما چشمک می زد ، بالاخره سرتان را درد نیاورم الان که دیویدی را که گذاشتم توی دستگاه اولش حالم حسابی گرفته شد و جای خالی هزارپانصدتومان توی جیبم بد جوری تیر کشید! ولی یه خورده که بیشتر دقت کردم دیدم این همان آهنگ محبوبمان است که پس از روزهای متمادی گوشمان به نوایش روشن نشده بود ،برادران عزیز قاچاقچی فیلم برای منوی فیلم مذکورآن را به کار برده بودند تا آمدیم برویم توی حال دیدیم زکی تموم شد و آهنگ 10-15 ثانیه ای دو باره تکرار شد.بلاخره ما بدجوری تو کف این آهنگه موندیم .
از کیفیت فیلمها هم نپرسید که فرق آنجلینا جولی و ملکه رنجبر را هم نمی توانستید تشخیص بدهید!
2 - چند روز پیش دیدم اخبار کلی از این سمند های زرد را بار کامیون نشان می دهد و صدای گوینده هم خوب یا دم است که می گفت چند هزار تاکسی به ناوگان تاکسیرانی کشور اضافه می شود.جایتان خالی من امشب که می خواستم از شرکت برگردم خانه کلی از همان سمند ها را توی خیابان دیدم ولی هیچکدامشان سوارم نکردند و همینطوری خالی توی خیابان ها جولان می دادند،اعصابم خرد شد و به چند تای آخری گفتم مستقیم باز هم سوارم نکردند،من نمی دانم اگر مستقیم نمی رفتند پس کجا می رفتند.بعد از حدود نیم ساعت الافی کنار خیابان و فحش دادن به مسئولین این فاجعه عظیم وطنی،تا خانه پیاده گز کردم و حدود یک ساعتی طول کشید تا به خانه برسم.
حالا معلوم نیست ای چند هزار تاکسی را برای انجام عملیات ژانگولر به ناوگان تاکسیرانی کشور اضافه کردند یا برای جابجایی مسافر!

روزگاری افکار نیچه همه ذهنم را پر کرده بود،و همیشه غرق در این اندیشه بودم که خدا مرده!
ولی حالا که بزرگتر شده ام می فهمم که خدا نمی تواند مرده باشد،یعنی اصلاًاگر خدا مرده بود کارها این مخلوقات ناقصش را چه کسی راست وریست می کرد.
هرچه فکر می کنم می بینم خدا یک خلقت کامل و درست و حسابی نداشته است،
به آدم چشم داده ولی زیبایی های دنیا انقدر کمند که دیده نمی شوند.
به آدم گوش داده ولی انقدر صداهای گوش خراش زیادند که صداهای گوش نواز شنیده نمی شوند.
به آدم دماغ داده (به من یکی از گنده هایش) ولی بوهای خوب خیلی کمند.
به آدم زبان داده ولی حرف های بد بیشترند.
به آدم لب داده ولی ....
به مردها ... داده ولی ... نداده!
به زنها ... داده ولی ... نداده!
واز همه مزخرف تر اینکه به آدم ها دل داده، عقل هم داده!
اصلاً ای کاش خدا مرده بود تا ما آدم ها یک فکری به حال خودمان بکنیم!
پ.ن:هیچ کدام از اوون ... ها به معنی کلمات "ک" دار نیست ... گذاشتم تا یه کمی به تفاوت های دیگه ی زن و مرد هم فکر کنید.

سالها پیش، کنار حوض لاجوردی خانه مادر بزرگ:
- ننه جان برایم قصه می گویی.
-چرا نگویم ننه جان، برایت قصه می گویم: یکی بود ، یکی نبود.
و سکوت.
-ننه جان بقیه اش.
قصه بقیه نداشت،و من سالهاست که غرق در آن سکوتم و به دنبال کسی می گردم که شاید آن را برایم معنی کند چه خوب مترجمانیند که سکوت را معنی می کنند،ماهی های حوض لاجوردی.ای کاش من هم مثل آنها به آنسوی حو ض که رسیدم فراموش کرده بودم قصه ننه جان را.
پ.ن۱:افسوس می خورم که قصه ننه جان به حقیقت پیوست : من هستم و ننه جان نیست.
پ.ن۲:این ننه جان که می گویم ننه جانم نیست،اصلاً زن هم نیست ، کسی بود،روزگاری حرفی زد،مرا به گمراهه کشانید،و من سالهاست که در کوچه های گمراهی پرسه می زنم ،و او دیگر نیست.
* زندگی مثل سیگار می مونه،پک که می زنی هر چی بدبختیه رسوب می کنه توی ریه هات،هرچی خوبیه
دود می شه می ره هوا،تا می آیی با هاش بسازی می رسی به فیلتر.
*دیشب شب بو های باغچه دلمو زیر و رو کردم،من که خدایی ندیدم.
پ.ن ۱:تازگی ها دل و دماغ نوشتن ندارم ، چند وقته پسر خوبی شدم سیگار نمی کشم، شاید مال اون باشه.
پ.ن ۲:خدایا غلط کردم منو نخور!!!

داشتم آخرین پست سیاه سفید وبلاگ ویدا جمالی را می خواندم، و زمان می گذرد...
نمی دانم چه شد که در اعماق مغزم خون ففاره می زد و از چشمانم اشک.
متن زیر را برایش کامنت گذاشتم:
{
خانم اجازه؟
شما ما را یاد بچگیمان انداختی،اشکمان برای همین در آمده است
خانم اجازه؟
ما هم یکبار سعی کردیم هر چه محکم تر گام برداریم و قیافه ای کاملا جدی به خودمان بگیریم ولی راستش خودمان را که توی آیینه دیدیم خنده امان نداد
خانم اجازه؟
ما یکبار به سنگ های بی رنگ و روی پله های دبیرستانمان فحش دادیم برایمان جفت پا گرفتند نامردها
خانم اجازه؟
ما یکبار دلمان شکست گذاشتیم در کوزه آبش را خوردیم،آب کوزه سیاه شد چقدر هم تلخ بود
راستش را بگوییم؟
به آقا معلممان گفتیم که دلمان شکسته چه کنیم، خندید و گفت بگذاریم در کوزه آبش را بخوریم
خانم اجازه؟
ما از بچگی از سوسک می ترسیدیم ، ولی دلمان برای سوسک هایی که دست و پا می زدند خیلی می سوخت ، آخر عاقبتشان را دیده بودیم که می میرند.
خانم اجازه؟
ما هم یکبار می خواستیم خودمان را بکشیم
راستش را بگوییم؟
زمستان بود ، اصلاً توتی در کار نبود،ترسیدیم
خانم اجازه؟
ما از مرگ می ترسیدیم.
خانم اجازه؟
راستش را بگوییم؟
گریه امانمان نمی دهد.
}
پ.ن 1 : بچه که بودم از مرگ می ترسیدم ولی حالا بی صبرانه در انتظارم.
پ.ن 2 : می خواهم برگردم به کودکی.
پ.ن ۳ : از خانم ویدا جمالی به خاطر جسارتم عذر خواهی می کنم.

دست هایم را پشت به آسمان گرفته ام و با خدایم درد دل می کنم،
از حادثه می گویم که خبر نمی کند،از با د که مارا با خود برد.
از خورشید گله می کنم، که بر سر مردمانت نمی تابد و از آسمان که هر کجا یکرنگی است و بر سر ما سیاه.
می گو یم : گریه ام گرفته از پول که واحد شمارش آدمیت است ، چرا که از فرط بی آدمیتی خواهم مرد به بهانه گرسنگی.
دست هایم را پشت به آسمان گرفته ام و گریه می کنم، پیش خدایی که می دانم اگر پینه های آنسوی دستانم را ببیند او هم گریه خواهد کرد.